کتابسرای افشین | وارد شوید| ثبت نام کنید
۰ از ۵
(از ۰ نظر)
موجود

جنایات و مکافات

کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایوفسکی

ترجمه احمد بانپور

انتشارات ضامن آهو

(متن کامل)

تعداد
قیمت:
۱۴۵,۰۰۰ تومان
چرا از کتابسرای افشین خرید کنیم؟
  • پشتیبانی 24 ساعته
  • ضمانت اصالت کالا
  • ارسال سریع کالا
  • پرداخت آنلاین امن
4.5/5 - (2 امتیاز)

در این مطلب به نقد، بررسی، مشاهده قیمت و خرید کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایوفسکی ترجمه احمد بانپور انتشارات ضامن آهو  می پردازم.

 

کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایوفسکی

ترجمه احمد بانپور

انتشارات ضامن آهو

 

خلاصه داستان کتاب جنایات و مکافات

داستان درباره دانشجویی به اسم راسکو لنیکف است که زندگی فقیرانه ای دارد. او برای زندگی خود اصولی دارد که بر اساس آن مرتکب قتل می شود، ولی انگیزه خود را از قتل نمی داند و از سردرگم می شود. زمانی که او مرتکب قتل می شود یک زن رباخوار و خواهرش به صورتی غیرمنتظره در صحنه قتل حاضر می شوند. راسکو آنها را نیز می کُشد. بعد از قتل برای خرج کردن طلا و جواهراتی که برداشته احساس ناتوانی می کند، به همین سبب آنها را پنهان می کند.

پس از بیماری و چند روز بستری شدن هر کس را می بیند احاس می کند که به او مظنون شده است و دچار جنون می شود. در این میان او عاشق دختری به نام سونیا می شود که به خاطر مشکلات مالی تن فروشی می کرده. داستایوفسکی این رابطه را به نشانه مهر خداوندی به انسان خطاکار استفاده کرده است و همان عشق نیروی رستگاری بخش است. البته راسکو پس از اقرار به گناه  و زندانی شدن در سیبری به این حقیقت می رسد…

 

کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایوفسکی ترجمه احمد بانپور انتشارات ضامن آهو

کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایوفسکی ترجمه احمد بانپور انتشارات ضامن آهو

 

قسمتی از کتاب را بخوانید

راسكو لينكوف مدت درازی خوابیده بود، گاهی مانند این بود که بیدار می شود و می دید که شب رسیده است، ولی فکر این که از جا برخیزد به مغزش نمی رسید. سرانجام دید که روشنایی روز در حال ظاهر شدن است، در حالی که روی نیمکت دراز کشیده بود هنوز حالت سستی و بیحالی بر وجودش حاکمیت داشت.

فریادهای وحشتناک از کوچه به گوش می رسید. از آن گذشته عادت او بود که هر شب این صداها را می شنید و این سر و صداها معمولا نزدیک به دو ساعت بعد از نیمه شب بود. این مرتبه این سر و صداها او را وحشت زده از خواب بیدار ساخت، و با خود گفت: “اشخاص مست دارند از کافه بیرون می روند، پس باید ساعت بعد دو، بعد از نیمه شب باشد. مانند این که واقعا او را از جا کنده اند از جا تکان خورد و گفت: چطور هنوز ساعت دویه؟ نخست فکر کرد دیوانه شده است. سردی سختی بدنش را گرفت اما این حس به علت تب شدیدی بود که هنگام خواب به او رسیده بود و بدنش طوری می لرزید که دندانهایش به هم می خورد، سر گیجه سختی بر او چیره شده بود و در آن وقت بود که به یادش آمد شب گذشته چه اتفاقی افتاده است؟!

در را باز کرد و گوش داد، نگاهی شگفت زده به خود انداخت؛ یک موضوع را نمی فهمید و از خود می پرسید: “چه شد که یادش رفت چفت در را نبسته و با لباس روی تخت دراز کشیده و حتی کلاهش در زمان خوابیدن به یک طرف رفته بود. اگر کسی وارد این اتاق شود چه فکر می کند؟ حتما خواهد گفت: ” مست هستم؟ ولی نه”؟

به سوی پنجره رفت، هوا تقریبا روشن بود سپس با دقت همه سرايا خود را آزمایش کرد و لباس هایش را یکی پس از دیگری از نظر گذراند. آیا اعلامتی باقی نمانده است؟ اما خیر اینطور نباید امتحان کرد، کاملا برهنه شد در حالی که از شدت تب می سوخت و دو مرتبه لباس هایش را بررسی کرد، هر کدام را بر می گرداند و چون مطمئن نبود که لکه ای باقی نمانده بازرسی لباس ها را دوباره تکرار می کرد و سه چهار مرتبه همه لباس ها را برگرداند ولی چیزی به دست نیاورد. کوچکترین لکه ای نداشت تنها چند لكه خون در روی شلوارش که رنگ آن رفته بود.

قلم تراشی برداشت و این لکه سیاهی را از میان برد، این تنها نقطه ای از لکه بود.

 

داستان کتاب رمان جنایات و مکافات فئودور داستایفسکی

 

ناگهان به یادش آمد کیسه پول و اشیای قیمتی دیگر که از صندوق بیرون آورده بود هنوز در جیب لباسش باقی است!

تا آن ساعت به فكرش نرسیده بود که آنها را در جایی پنهان کند و حتی قصد نداشت که لباسهایش را بازرسی کند. اما سرانجام باید کاری انجام داد، در یک چشم به هم زدن جیبهایش را خالی کرد و محتویات آن را روی میز گذاشت و دوباره جستجو کرد که جیزی باقی نمانده باشد، همه را به گوشه ای از اتاق برد، در این قسمت کف اتاق شکافته و از دیوار جدا شده بود، همه دارایی خود را در آن سوراخ جا داد.

از جا بلند شد و با نگاهی بهت زده به آن قسمت توجه کرد و گفت: خوب شد، نه! چیزی دیده نمی شه و نه کسی میدونه آن جا چه خبره؟

ناگهان از شدت ترس بدنش لرزید با ناراحتی گفت: خدایا، من اون جا چه کار کردم و چه بر سردم آمد؟ آیا در آن جا مخفی گاهی وجود داره، آیا مردم ثروت خود را اینطور مخفی می کنند؟

حقیقت این بود که درباره این اشیاء فکری نکرده بود به این خاطر به ذهنش نرسید که مخفی گاهی برای پول ها پیدا کند.

زمانی که قوایش از دست رفت دو مرتبه روی نیمکت نشست حس امی کرد که لرزش تب و تاب قوای بدنش را دو مرتبه از او گرفته است، با سرعت رو لباسی کهنه دوران گذشته خود را پیش کشید و آن را پوشید و دو مرتبه دراز کشید و از حال رفت.

تقریبا از هوش رفت ولی پس از پنج دقیقه دو مرتبه بیدار شد و مانند دیوانگان به سوی لباس هایش با سرعت رفت، با خود گفت: “چرا در صورتی که هنوز کاری انجام نداده ام دو مرتبه خوابیدم، هنوز جیب مصنوعی پالتو سرجایش است، فراموش کردم اونو از بین ببرم از بی احتیاطی است، چنین خطای بزرگی مرا لو خواهد داد.”

آن را کند و پاره اش کرد و میان لباس های کهنه پنهان ساخت و زیر متكایش گذاشت، سپس با وحشتی فراوان به اطراف خود نگاه کرد تا مطمئن شود چیزی را از یاد نبرده است و چون حس می کرد که قدرت بدنش تمام شده بیشتر ترسید و با خود گفت: این شروع شکنجه و عذاب است.

ناگهان متوجه شد تکه هایی را که از شلوارش بریده به زمین افتاده و اهر تازه واردی می توانست آن را ببیند. با حالتی عجيب گفت: مرا چه میشه؟

در این حال فکر عجیبی به مغزش رسید و گمان می کرد که لباس هایش آلوده به خون است اما از پس پریشان خيال بود نمی توانست آن را تشخیص بدهد. به یادش آمد که کیسه پول خونین است پس در آستر جیب هم باید لکه خون باشد زیرا زمانی که کیسه را آن جا می گذاشتم هنوز خیس بود.

با سرعت جیب خود را برگرداند و دید که در حقیقت آستر جیب، خون آلود است.

با خود گفت: نخیر! هنوز هوش و عقل خود را از دست ندادم و حافظه ام از بین نرفته و خوب می تونم فکر کنم و زود تونستم به این موضوع توجه کنم.

سپس نفسی به راحتی کشید در آن میان حالتی از ضعف و ناتوانی داشت و با شدت آستر جیب لباس را پاره کرد. در این لحظه نور آفتاب روی کفش او افتاد و به نظرش چنین رسید که در بخشی از جوراب که از سوراخ کفش بیرون آمده لکه ای می بیند.

جورابش را کند، در حقیقت لکه خونی در آن دیده می شد و همه قسمت پایین جوراب لکه دار بود. اکنون چه کار باید کرد؟ جوراب خونین و تکه پارچه شلوار را کجا پرتاب کند؟

سراپا ایستاد و برگه های قتل را در دست گرفته و گفت: آیا می تونم اونها رو تو بخاری بندازم؟ اما اگه اونارو بسوزونم مأمورین همیشه از داخل بخاری شروع به جستجو می کنند، پس چه کار باید کرد؟ من کبریت هم ندارم، نه! بهتره از منزل بزنم بیرون و در یک جا آن را پرت کنم، بله!

 

سخن پایانی

کتاب رمان جنایات و مکافات یکی از برترین آثار ادبی می باشد که به قلم داستا یفسکی نگاشته شده است. همانطور که قسمتی از داستان آن را مشاهده می کنید این انتشارات نثر روان و جذاب دارد و متن کامل کتاب را در بر می گیرد. بنابراین اگر به این رمان علاقمند شدید در خرید یکی از بهترین رمان هایی که می توانید مطالعه کنید تردید نکنید و آن را به سبد خرید خود اضافه نمایید.

وزن 720 g
نام کتاب

نویسنده

فئودور داستایوفسکی

مترجم

احمد بانپور

انتشارات

ضامن آهو

سال چاپ

1399

تعداد صفحات

564

قطع

رقعی

نوع جلد

جلد سخت (گالینگور)

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “جنایات و مکافات”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات مرتبط

برچسب‌های کالا

کتابسرای افشین، یا کتابفروشی افشین بوشهر مرکز خرید انواع کتاب های دانشگاهی، عمومی، کمک درسی  ، انواع لوازم التحریر، نوشت افزار و محصولات فرهنگی آماده ارائه بهترین خدمات با پشتیبانی قوی به شما عزیزان است.

  • با خیالی آسوده در خانه خرید خود را انجام دهید: کتابفروشی افشین دارای مدارک لازم برای فعالیت حضوری (جوازکسب) و فعالیت مجازی (اینماد و ساماندهی) می باشد.
  • جهت دریافت مشاوره یا پشتیبانی ارتباط برقرار نمایید. (تیم پشتیبانی قوی و باتجربه افشین بوک در تمامی اوقات پاسخگوی شما می باشد)

در شبکه های مجازی ما را دنبال نمایید.

 

آدرس فروشگاه: بوشهر، خیابان عاشوری، بهارستان 17

تمامی حقوق این سایت متعلق به کتابسرای افشین می باشد.

هر سوالی دارید بپرسید...
×