کتابسرای افشین| وارد شوید| ثبت نام کنید
۰ از ۵
(از ۰ نظر)
موجود

کتاب رادیو سکوت

کتاب رادیو سکوت آلیس آزمن نشر نون

به ترجمه ثمین نبی پور می باشد.

این رمان زیبا به روابط انسانی در دنیای مجازی می پردازد.

تعداد
قیمت:
۶۵,۰۰۰ تومان
  • پشتیبانی 24 ساعته
  • ضمانت اصالت کالا
  • ارسال سریع کالا
  • پرداخت آنلاین امن

برای اطلاع از قیمت و خرید اینترنتی کتاب رمان رادیو سکوت با کتابفروشی افشین همراه باشید. در این مطلب به نقد و بررسی کامل کتاب رادیو سکوت می پردازیم.

 

خرید کتاب رادیو سکوت آلیس آزمن

ترجمه ثمین نبی پور

نشر نون

 

اگر هر چیزی برای آینده ات تصور کرده ای اشتباه از آب درآید؛ چه کار می کنی؟

هدف فرانسیس فقط درس خواندن است و خود را به یک ماشین درس خوانی تبدیل کرده است. هیچ چیز مانع درس خواندن او نمی شود. تا اینکه با “آلد” آشنا می شود…

 

آلیس آزمن

رادیو سکوت کتابی از آلیس آزمن است. او یک جوان انگلسی است که به طور خلاقانه روابط در دنیای مجازی را در قالب رمان بیان می کند.

داستان بسیار جذاب و درباره روابط و کشف هویت های جوانی، مشکلات خانوادگی و نظام آموزشی می باشد. از همه اینها پر اههیت تر اینکه بعضی از جوانان با این همه مشکل، تلاش می کنند از خود واقعی شان فاصله نگیرند.

 

قسمت هایی از کتاب را بخوانیم

درمانده. گرفتار در یونیورس سیتی. کمک بفرستید.

برای خواندن متن، به پایین اسکرول کنید.

سلام.

امیدوارم کسی صدایم را بشنود.

این پیام را با سیگنال رادیویی می فرستم – منسوخ و قدیمی است، می دانم. اما شاید یکی از معدود روش های برقراری ارتباط باشد که سیتی هنوز آن را ردیابی نمی کند و زیر نظر نگرفته – فریادی در مانده برای کمک

اوضاع در یونیورس سیتی آن چیزی نیست که به نظر می رسد.

نمی توانم بهتان بگویم کی هستم. لطفا مرا… لطفا مرا رادیو صدا کنید. رادیو سکوت. هر چه باشد من تنها صدای برخاسته از رادیو هستم. شاید هم اصلا کسی به حرفم گوش نمی کند.

خودم هم نمی دانم – آیا کسی به صدایم گوش می دهد؟ آیا اصلا صدایی از گلویم بیرون می آید؟

 

خرید کتاب رادیو سکوت آلیس آزمن

خرید کتاب رادیو سکوت آلیس آزمن

 

آینده ها

کاریس تست گفت: می تونی بشنوی؟» یکهو پرید جلوی من و کم مانده بود محکم بخورم بهش. هر دو روی سکوی ایستگاه قطار ایستاده بودیم. هر دو پانزده سال داشتیم و با هم دوست بودیم.

گفتم: «چی؟» چون یک گوشی هدفونم توی گوشم بود و جز موسیقی، هیچ چیز دیگری نمی شنیدم. فکر کنم انيمال كالکتیو بود.

کاریس خندید. زیاد پیش نمی آمد که او بخندد. گفت: «صدای موزیکت زیادی بلنده.» انگشتش را انداخت دور سیم هدفون و آن را کشید: «گوش کن!»

بی حرکت سر جایمان ایستادیم و گوش کردیم و تک تک چیزهایی را که در آن لحظه به گوشم رسید به خاطر دارم. صدای غرش قطاری را شنیدم که تازه از آن پیاده شده بودیم. قطار از ایستگاه دور شد و به دل شهر تاخت. صدای نگهبان گیت بلیت را شنیدم که به پیرمردی توضیح میداد قطار سریع السیر به مقصد سنت پانکراس به خاطر برف لغو شده. صدای گوش خراش ترافیک را شنیدم، صدای باد بالای سرمان، صدای سیفون دستشویی ایستگاه را و صدای «قطار ورودی به ایستگاه قطار ساعت هشت و دو دقیقه به مقصد رمز گیت.» و صدای پارو شدن برفها و صدای ماشین آتش نشانی و صدای کاریس و … سوختن.

برگشتیم و به شهر پیش رویمان خیره شدیم؛ برف گرفته و مرده. معمولا می توانستیم از همین ایستگاه ساختمان مدرسه مان را ببینم. امروز اما ابری از دود دیدمان را مسدود می کرد.

کاریس پرسید: «چطوری سوار قطار بودیم و این دود رو ندیدیم؟» من که خواب بودم.»

من که خواب نبودم!» حواست نبود.» خب، حدس می زنم مدرسه سوخته و فرو ریخته.) کاریس این را گفت و رفت روی نیمکت ایستگاه قطار بنشیند. ادامه داد: آرزوی کاریس هفت ساله یک روزی به واقعیت تبدیل شد!» | یک لحظه دیگر به دود خیره ماندم و بعد، رفتم پیش کاریس فکر می کنی کار اون خرابکارها بوده؟» منظورم وبلاگ نویس هایی بی نام و نشان بود که در یک ماه گذشته با پشتکار تمام سر به سر مدرسه مان گذاشته بودند.

کاریس شانه بالا انداخت: «واقعا اهمیتی نداره، مگه نه؟ نتیجه نهایی همینه.» خیلی هم اهمیت داره.» درست در همین لحظه بود که واقعا فهمیدم چه اتفاقی افتاده: «این… به نظر جدی می رسه. مجبوریم مدرسه رو عوض کنیم. انگار کل ساختمون سی و دی… فقط … ناپدید شدن.» گوشه دامنم را محکم توی مشتم گرفتم: «کمد قفل دار من تو ساختمون دي بود. دفتر طراحی امتحان عمومی من توی کمدم بود. روزها وقت صرفش کرده بودم.

ای گندش بزنن. به خودم لرزیدم: «چرا این کار رو کردن؟ یک عالمه سخت کوشی رو نابود کردن. با نمره امتحان عمومی و آموزش ثانوی یک عالمه آدم بازی کردن این چیزا روی آینده خیلی ها تأثیر داره. اونا به معنای واقعی کلمه زندگی آدم ها رو نابود کردن.»

معلوم بود کاریس به فکر فرو رفته. دهانش را باز کرد که جواب بدهد، بعد دوباره دهانش را بست و حرفی نزد.

 

ترم تابستانی (الف)

من باهوش بودم

مدیر مدرسه مان، دکتر آفولایان، جلوی چهارصد نفر از پدرها و مادرها و کلاس ششمی های سابق و والدین هم کلاسی های کلاس دوازدهمی من در ترم تابستان گفت: «برای ما خوشبختی شاگردان و موفقیتشون اهمیت بسیاری داره.» من هفده ساله بودم و ارشد دانش آموزان دختر مدرسه. پشت صحنه منتظر بودم تا ظرف دو دقیقه نوبت سخنرانی ام شود. متن سخنرانی ام را ننوشته بودم و البته دلواپسی ای هم نداشتم. در مجموع خیلی از خودم راضی بودم.

وظیفه خودمون میدونیم که در دنیای امروز، فرصت های بهتری در اختیار جوانانمون بذاریم.»

پارسال که به عنوان ارشد دخترها انتخاب شدم، به این خاطر بود که در عکس پوسترم غبغبم دیده می شد و از کلمه میم هم استفاده کردم. همین نشان می داد که انتخابات پشیزی برایم ارزش نداشت، گرچه عکسش واقعیت داشت. همین پوستر باعث شد آدم ها بخواهند به من رأی دهند. خب می بینید که مخاطبم را میشناسم!

باوجوداین، خودم هم مطمئن نبودم در جلسه اولیا و مربیان چه می خواهم بگویم، آفولايان همه چیزهایی را که روی آگهی كلوپ شبانه نوشته بودم، پشت سرهم بلغور می کرد. کاغذ آگهی را پنج دقیقه پیش در جیب کاپشن ورزشی ام پیدا کردم.

برنامه آکسبریج مدرسه ما امسال بسیار موفق بوده… اگهی را مچاله کردم و انداختمش روی زمین. بزن برویم سراغ بداهه گویی!

قبلا هم سخنرانی هایم را با بداهه گویی سرهم بندی کرده بودم، برای همین نمی ترسیدم. هرگز کسی نمی فهمید سخنرانی را در جا از خودم ساختم. هیچ کسی حتی فکرش را هم نمی کرد. من به نظم و انضباطم مشهور بودم، همیشه تکلیف هایم را انجام می دادم، همیشه نمره های بالا می گرفتم و همیشه برای دانشگاه کمبریج جاه طلبی می کردم. آموزگارهایم عاشقم بودند و هم کلاسی هایم به من حسادت می کردند.

من باهوش بودم. من در سال خودم، شاگرد اول بودم.

من به کمبریج می رفتم و شغل خوبی پیدا می کردم و پول دار میشدم. و قرار بود خوشبخت شوم.

دکتر آفولایان گفت: او من فکر می کنم کادر آموزشی مدرسه شایسته یک تشویق جانانه ان، به خاطر تمام سخت کوشی و کار ارزشمندشون در سال گذشته.

جمعیت دست زدند، اما دیدم چند تا از شاگردها پشت چشم نازک کردند.

و حالا، اجازه می خواهم که ارشد دانش آموزان دختر رو شهامت شما معرفی کنم، فرانسیس ژانویه!»

نام خانوادگی ام را اشتباه تلفظ کرد. می توانستم دانیل یون، ارشد دانش آموزان پسر، را ببینم که از آن طرف سن بهم خیره شده. دانیل از من متنفر بود، چون هر دو نفرمان خرخوان های درجه یک و بی رحم بودیم. ا فرانسیس از چند سال پیش که به ما محلق شد، به طور پیوسته نمره های بالا گرفته. این باعث افتخار منه که اون رو به عنوان نماینده تمام عیار آرمان های آکادمی مون معرفی کنم. اون امروز با شما درباره تجربه ش به عنوان دانش آموز سال آخر و مرحله پیشرفته تر آزمون های دوره متوسطه و نقشه هاش برای آینده صحبت می کنه.» |

بلند شدم، ایستادم و رفتم روی سن. لبخند زدم و حالم خوش بود، چون اساسا برای همین کار به دنیا آمده بودم.

 

 

شما می توانید بهترین رمان ها را از کتابسرای افشین تهیه نمایید.

 

 

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب رادیو سکوت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کالاهای مرتبط

راهنمای خرید از کتابسرای افشین

راهنمای سایت کتابسرای افشین

۰۷۷۳۳۵۶۳۹۱۳
با ما در تماس باشید

کتابسرای افشین، یا کتابفروشی افشین مرکز خرید انواع کتاب های داشگاهی، عمومی، کمک درسی  ، انواع لوازم التحریر، نوشت افزار و محصولات فرهنگی آماده ارائه بهترین خدمات با پشتیبانی قوی به شما عزیزان است.

باخیالی آسوده در خانه خرید خود را انجام دهید.

جهت دریافت مشاوره یا پشتیبانی ارتباط برقرار نمایید.

در شبکه های مجازی ما را دنبال نمایید.

تمامی حقوق این سایت متعلق به کتابسرای افشین می باشد.